آهو خواه ناخواه می بایست به زندگی هووداری که شوهرش به او تحمیل کرده بود تن در دهد؛ بسوزد و هر طور هست با وضع جدید بسازد. اگر سید میران مردی بود که شاهین عدل و انصاف را میان دو همسر راست نگه می داشت و اگر هما به حق خود قانع بود او چندان غمی نداشت؛ اما نه شوهرش چنان مردی بود و نه هوویش چنین زنی. از وقتی که دوباره نوبت برقرار شده بود شوهرش البته یک شب در میان پهلوی او بود، ولی چه بودنی، دلش که همه حرف ها بر سر آن بود همراهش نبود. گویی این حقّه رازی نهان را همان لحظه که از سوگلیش جدا می شد به دست ظریف و امانت دار وی می سپرد تا از دستبرد غیر محفوظ بماند…
در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خاهد کسی او را دوست داشته باشد.از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛مثل اینکه تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریده اند
چه بسیارند سرابیها که از روی هوا و هوس دل به هماها بسته و تک تک استخوانهای غرور و اعتماد به نفس اهوها را زیر پا له می کنند . و چه بسیارند اهو ها که خسته و افسرده و بی پناه تا اخرین لحظه دست از مبارزه برنمیدارند و تمام زندگانی خویش را صرف جنگ با هوس پوچ سرابیها کرده اند…
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.